اخترك ب 612

|

Friday, October 03, 2008

وقتی بابام مرد

تا قبلش خیلی راجع به مرگ فکر کرده بودم اما هیچ وقت نتیجه نگرفته بودم و نمی دونستم آخرش چی می شه باید بترسم از مردن یا نه؟
باید از بعد از مردن بترسم یا نه؟
خلاصه بعد از رفتن پدرم وقتی اون لحظه های آخر داشتن سنگ رو می گذاشتن تا بعدش خاک ریختن و شروع کنن با خودم فکر کردم انگار مردن مثل خواب عمیق و راحت بعد از یک خستگی طولانیه و بعد هر چی با خودم بیشتر فکر کردم دیدیم انگار این بهترین تعریفی بود که می تونستم برای خودم بیارم و خودم و از فکر و خیال مرگ راحت کنم و چقدر با این حرف و فکر کردن بهش آروم می شم .
دیروز باز هم با یکی از دوستام حرف مرگ پیش اومد بهش گفتم از مرگ نترس خوشحال باش که با هر نفسی که می کشیم یک قدم بهش نزدیکتر می شیم ، یک قدم به آون آرامشی که یک عمر دنبالش می گشتیم نزدیکتر می شیم ، یک قدم به آزادی از این دنیا نزدیکتر می شیم
به قول مسعود کیمیایی

ما کاری به حکم نداریم
حکم رو کاغذ مال محکمست ، اصلیت حکم مال خداست که ما و منش ریخته و گلریزون می کنیم برای کسی که آزاد میشه از این چهار دیواری که همه دنیا چهار دیواریه