محاكمه
محض رضاي خدا هم كه شده يكي به من بگه توي اين مملكت چه خبره؟ تا ديروز به مرحوم فرهاد مهراد فحش ميدادند و حالا امروز سرود وحدتش رو توي تلويزيون دولتي با افتخار پخش ميكنند مثل اينكه يادشون رفته بنده خدا رو چقدر سر كنسرتش توي ايران اذيت كردند و تا مدتها تكتير كاست هاش ممنوع بود حالا چي شده ؟ من كه نميفهمم.شايد قضيه قبضه كردن ارزشها بعد از گرفتن سرود يار دبستاني به گرفتن فرهاد هم رسيده باشه .
ديشب دوستم به من تلفن كرد و گفت كه بايد براي تشكيل دادگاهش به دادسرا بره.خلاصه اين دوست من با كلي مقدمه چيني قصد پليدش رو به زبان اورد و گفت كه دوست داره من هم با اون بروم كه دوستم تنها نباشه.به محض شنيدن پيشنهاد پيش خودم گفتم كه اگر پاي من به دادگاه و دادسرا برسه امكانش هست كه شري به پا بشه.اما از دوست من اصرار و از من انكار كه بالاخره دوستم منو به هر زحمتي بود مجاب كرد كه همراهش بروم.چشمتون روز بد نبينه اولش كه توي برف مجبور بودم از ترس ليز خوردن مثل پنگوئن راه برم.بعد از رسيدن و بازرسي بدني داخل ساختمان دادسرا شديم ساعت 9:20 صبح بود با تعجب ديدم كه دادسرا بر خلاف تصور من خيلي خلوته و غير از ما كسي اونجا نيست.با دوستم مشغول حرف زدن و طبق معمول گفتن و خنديدن بوديم كه ناگهان مردي چهار شونه با قد بلند از كنارمون رد شد و نگاهي به ما كرد و رفت ما هم بي اعتنا مشغول گفتن و خنديدن بوديم البته دوستم داشت فيلم خنده داري رو براي م تعريف ميكرد.از ظاهر مرد بر ميومد كه شديدا مذهبي باشه تقريبا ميانسال و با ريش و مويي مشكي و البته نامرتب.مرد به سمت اتاق معاونت شعبه رفت ودر را باز كرد و به گروهباني كه اونجا ايستاده بود ازاد گفت داخل اتاق شد در ضمن در حين اينكه داشت به سمت اتاقش ميرفت نگاه هاي تندي به ما ميكرد توي دلم گفتم كه الان ميخواهد گير بده اما بر خلاف تصور م چيزي نگفت.در ضمن ظاهر مرد شبيه ادمهايي بود كه مردم كوچه بازار به هشون اطلاعاتي يا حفاظتي مي گويند.ما هم همچنان منتظر وقت دادگاه دوستم بوديم كه نوبتمون بشه و صدامون كنند.حلاصه بعد از چند دقيقه همون گروهباني كه دم در اتاق بودبه طرف م اومد و گفت لطفا همراه من بياييد از ظاهرش پيدا بود كه ترسيده چون دستو پاهايش مي لرزيد.من هم گفتم من بيام يا دوستم.در جواب گفت هر دوتون متوجه نشدم فلصله بين صندلي تا اتاق معاونت شعبه رو چطوري طي كردم فقط سريع خودم رو جمع كردم چون متوجه شدم به خاطر خنده هامون قرار بازخواست بشيم.به اتاق كه رسيديم داخل شديم اول دوستم و بعد من پشت سرش.به محض وارد شدن سلامي كردو صبح بخيري گفتم آقاي معاون شعبه هم با اخمهاي در هم كشيده نصفه نيمه سري تكان داد بعد رو به دوستم كرد و گفت كه من ادمي هستم كه امثال شما جوجه ها رو بيرون از اينجا فلانم هم حساب نميكنم حالا تو ااينجا به م مي خندي.بعد به دوستم گفت خواهر...بعد با همون لحن به من گفت پوفيوز حالا چرت و پرت ميگيد ومي خنديد شماها تا حالا اوين نخوابيديد حالا ميفرستمتون اوين تا حاليتون بشه .به محض شنيدن اين جملات دوستم شروع كرد به جلز و ولز كردن كه جلو نوشتنش رو بگيره من هم گفتم حاج آقا سوئ تفاهم شده اشتباه شده ديدم واقعا شروع كرد به نوشتن دستور بازداشت ما خلاصه پيش خودم گفتم اي واي منو بگو كه براي ديدن فوتبال امشب كلي برنامه ريخته بودم حالا بايد تو اوين بخوابم.مردي كه ظاهرش شبيه معاون شعبه بود رو به من با تندي گفت خوب چه چرت و پرتي گفتي كه اينطوري شده.من هم گفتم .الا ما داشتيم با خودمون حرف ميزديم اصلا چي كار به اين اقا داشتيم در همين حين دوستم داشت حاج آقا حاج آقا به معاون شعبه ميگفته كه شايد فرجي بشه ما امشبو توي اوين نخوابيم خلاصه همون موقع يك اقاي كه ظاهرش شبيه دو نفر قبلي بود و به نظر من با هماهنگي قبلي وارد اتاق شد اومد به طرفم گفتم لابد براي زدن ما اومده اما در باطن براي وساطتت اومده بود خلاصه من هم وارد بحث شدم گفتم حاج آقا ما دانشجويم براي كارمون اومديم مگه بيكاريم از كارمون بزنيم و بيايم شما رو مسخره كنيم تا اين حرف زدم ديدم آروم شد و بي خيال نوشتن شد من هم تا ديدم اينطوريه رفتم بالا منبر و گفتم ما اگر به عنوان دو تا آدم تحصيل كرده نتونيم 10 دقيقه با هم حرف بزنيم و همديگر رو تحمل كنيم پس ديگه تحصيلات و اين حرفها به چه درد ميخوره در همين حين دوست من پلاك صاحب الزمان ش رو در آورد و گفت كه ما بچه مسلمونيم براي چي دروغ بگيم(اين قسمتو داشت از طرف خودش ميگفت)من هم همونجا ميخواستم بزنم توي گوش دوستم بگم خفه شو اما نميشد چون اصلاخوشم نمياد با اين حرفها و قسم آيه كه اصلا اعتقادي بهش ندارم كارم رو راه بندازم. خلاصه معاون شعبه هم كه ديد نصف حرفهامون درسته بي خيال شد و گفت بريد بيرون البته خيلي عصباني اينو گفت و ما هم فلنگو بستيم و چيزي نمونده بود كه ما به خاطر خندهي بيجا و براي ارضاي حس قدرت طلبي يك آدم به نظر من رواني كه به خودش هم شك داره الكي الكي بريم زندان لابد اون هم بند همجنس بازهاموقع بيرون اومدن از گروهبانه پرسيدم اسم اين آقاي معاون شعبه چيه بنده خدا ميترسيد كه بگه
نميدونم همه جاي دنيا اينطوريه يا ما فقط اين ادا اطوارهاي بي خو را داريم شما بگيد اين قضيه ربطي به دين و خدا وسياست نداره آخه عدالت اين بود كه ما به خاطر خنديدن و سوئ تفاهم بريم زندان؟؟؟خلاصه اين شد آخر و عاقبت مملكتي كه قرار بود از خوش خيالي خيلي ها عدالت علي توش برقرار بشه!!!!! يكي جواب منو بده؟؟؟؟؟

