گلابر
پاییز سال پیش بود ، برای بک ماموریت کاری مجبور بودم به روستایی در حدود 100 کیلومتری جنوب زنجان بروم . برای همین با 3 نفر از همکارهایم و به اتفاق راننده شرکت ساعت 7 صبح روز 28/7/1384 از روبروی شرکت به راه افتادیم.
نزدیک شبهای قدر بود و شهر متفاوت از روزهای معمولیش بود. اسم روستایی که محل ماموریتمان بود گلابر بود روستایی بسیار زیبا در جایی که کم کم کوههای زاگرس قد می کشیدند و شاید در ابتدای کوههای کردستان. در حقیقت محل ماموریتمان سدی به همین نام در نزدیکی روستا بود. چون صبح زود بود همگی در طول راه به خواب رفتیم البته به غیر از راننده .میانه های راه بودیم من هم بین خواب و بیداری بودم و اصلا متوجه نبودم که از رادیوی ماشین چه آهنگی پخش می شود ، کم کم صدای آهنگش آرام و مستم می کرد و بدون اینکه متوجه بشم چی هست یا چه ترانه ای دارد یا اصلا به چه زبانی هست بعد از طی مسافتی تازه متوجه شدم راننده مشغول گوش کردن رادیو قران است و ان صدایی که گوش من را پر کرده بود و من داشتم از شنیدنش لذت می بردم صدای قرآن خواندن یک قاری عرب بود . برای من که اصلا به این چیزها اعتقاد نداشتم خیلی عجیب بود .حتی الان هم که بعد از یکسال که مشغول نوشتن خاطرات آن روز هستم کمی عجیب می اید که چرا شنیدن صدای قرآن در حالت خواب و بیداری آنقدر برایم لذت بخش بوده بدون اینکه حتی متوجه بشوم صدای که میشنوم صدای قرآن است.
بعد از انجام دادن کارهایمان در ساختمان سد و خوردن نهار حدود ساعت 4 عصر به طرف تهران حرکت کردیم . آفتاب در حال غروب کردن بود و منظرهای اطراف را خیلی خیلی زیبا کرده بود .تقریبا حدود 10 کیلومتر اول راه چون همگی سر حال بودیم و مشغول گپ زدن با راننده مان. راننده پیرمردی بود با موهای سفید و اتفاقا خیلی هم خوش صحبت به گفته خودش بعد از 30 سال رانندگی ترانزیت تو جاده ای اروپا حالا داشت با یک سمند دوران بازنشستگیش را می گذراند . از لابلای حرفهایش نکته ای جالبی و میشد برداشت کرد مثل وقتی که با یکی از دوستان در باره عاشق شدن حرف می زد یک بیت شعر خواند
(گمان کردی که من لیلی پرستم که من لیلای لیلی می پرستم)
یا وقتی که پر حرفی می کردیم و ازش به خاطر پر حرفیمون عذر خواهی می کردیم در جوابم گفت اشکالی نداره عمر سفر کوتاه بگذار یکم بیشتر با هم حرف بزنیم .
خلاصه بعد از مدتی همه توی ماشین به خواب رفتن و فقظ من و راننده بیدار بودیم و داشتیم رادیو قرآن گوش می کردیم و همان موقع باران شدیدی گرفت و بلافاصله بعد هوا آفتابی شد. آفتاب رنگپریده اما طلایی نزدیک غروب همراه شده بود با یک رنگین کمان خیلی قشنگ در آسمان و همه اینها به همراه آوای قرآن که گوش من و پر کرده بود و به خاطر اهنگش مستم می کرد با اینکه حتی معنی آیه هایی که خوانده می شد و نمی فهمیدم .نمی دانم توی مدت کوتاهی که در ساختمان سد مشغول انجام کارهایم بودم هم به اتفاق صبح خیلی فکر می کردم اما نتیجه ای نمی گرفتم سوالهای زیادی بود که برایم بی جواب مانده بودند مثلا اینکه چرا من که حتی سر سوزن اعتقادی به قرآن نداشتم باید از شنیدن آهنگش سرخوش و گرم و مست بشوم و حتی موقع بازگشت هم همینطور البته هنوز هم بعد از یکسال جواب آن سوالها را ندارم و متاسفانه آن حالت فقط همان یک بار برایم افتاد. نزدیک های تهران وقتی که هوا کاملا تاریک شده بود یکی از دوستان خیلی نزدیکم SMS زد و گفت داداشی تولد مبارک نمی دانستم چه جوابی بدم
ان آخرین باری بود که من به گلابر رفتم و توی این یکسال همیشه آرزو کردم تا یکبار دیگر بتوانم به آنجا بروم.


2 Comments:
خوش باشی دوست خوبم . انگار تو هم خیلی مشغول شدی و خیلی کمتر می نویسی . امیدوارم که خوش باشی همیشه
By
Anonymous, at April 3, 2007 at 1:18 PM
سلام وقتتون بخير
پيش شما هم اومديم تا يک کار تبليغاتی - فرهنگی رو که چند وقتيه شروع کرديم با شما به پيش ببريم
و اون معرفی سايت داتيسا و وبلاگ آگهيهای اونه.
حتما برای معرفی کالا و خدماتتون يا تخصص و مهارتتون یا اعلام همایشی که ممکنه دست اندر کارش باشید مورد استفادتون قرار می گیره . خوشحالیم که با شما هستيم
http://datissa_ads.persianblog.ir
By
Anonymous, at October 28, 2007 at 1:05 PM
Post a Comment
<< Home