ميخواهم در مورد فيلم گاو خوني بنويسمفيلم اقتباسي هست از داستان گاو خوني نوشته جعفر مدرس صادقي البته اگر اشتباه نكنم به كارگرداني بهروز افخمي و باز بهرام رادان و عزت الله انتظامي و بهاره رهنماوبقيه كه اسمشون يادم نمياد.اول يكم مقدمه چيني بكنم در ابتدا پيدايش ادبيات بيشتر به صورت اساطيري و حماسي بود و ما شاهد شخصيتهايي بوديم كه قدرت فوق العادهاي داشتند و قادر بودند حتي سرنوشت قوم و قبيلهاشان رو به چشم به هم زدني به نفع خودشون تغيير بدند مثل رستم و اشيل اما كم كم با پيشرفت ادبيات به خصوص در حوزه ادبيات داستاني نقش اين أدمها كم رنگ تر شد نه اينكه از بين بره بلكه ديگه اون قدرت افسانهاي رو نداشتند و قادر نبودند كارهايي از اون دست وو در اون سطح انجام بدند اما با اين حال هنوز يك جورهايي قهرمان بودند و اگر قهرمان قوم و قبيله و كشورشون نبودند حداقل براي خانواده يا محيط كوچك اطرافشون أدمهاي بزرگي بودند مثل شخصيت ژان والژان در بينوايان البته مثلا.بعد يواش يواش شخصيت داستانها رنگ و بوي ديگهاي پيدا كردند شدند ادمهايي كه اصلا نه قهرمان بودند نه خوششون ميومد كه قهرمان باشند و ادمهايي بودند گم و ناپيدا در جامعه شخصيت هاي كه ميشه به نوعي گفت سر خورده از اجتماع و محيط و در بعضي موارد كلا مخالف نفس و فلسفه زندگي مثل شخصيت اصلي مسخ و يا بيگانه كامو و ادمهايي از اين دست خلاصه شخصيت اصلي گاو خوني هم همين طوريه يك ادم تقريبا تنها و روان پريش كه خودش هم نميدونه بايد چي كار كنه و اصلا كجا هست و چي ميخواهد و كجا ميخواهد بره .اجازه بديد از اينجا به بعد برداشتهاي خودم رو در مورد فيلم بگم .چند بار در طول فيلم از شخصيتها شنيذم كه ميگفتند :اين رود خونه گرد أب زياد داره و خيلها رو تا حالا توي خودش غرق كرده و يا در جاي ديگه عزت الله انتظامي ميگفت:ما بايد گاو خوني رو ببينيم چون هر چي از بدن ما شسته شده ريخته شده توي اون باتلاق و اينكه اونجا عميق ترين درياچه دنيا هست چون تمام أبهاي رودخونه از اول دنيا ريخته اون تو.يك برداشت نمادين ميشه كرد يعني اينكه رودخونه زاينده رود نماد زندگي هستو مثل زندگي كه گرداب هاي فراواني داره و حرفهاي از اين دست .در جاي ديگه يك مسوول مدرسه يه شخصيت اصلي ميگفت كه معلم سابق مدرسه كه اتفاقا قهرمان شنا هم بوده توي رود خونه غرق شده و جسدش توي باتلاق گاو خوني پيدا كردند .خوب اينجا هم به نظر من ميخواست بگه كه زنگي به هيچ كس رحم نميكنه و حتي قهرمانهاي خودش رو هم توي خودش غرق ميكنه و متاسفانه همه كه قهرمان نيستند كه اگر توي رودخونه غرق شدند روزنامه ها خبر بدند خيلي ها توي رودخونه غرق شدند و كسي خبر دار نشد.در جاي ديگهاي كه خيلي تابلو بود شخصيت اصلي ميگفت كه هر كسي توي زندگيش ارزويي داره ارزوي من أرزوي من أرزوي مكن مرگ پدرم بود كه خوب منو شديدا ياد اوديپ فروي ميانداخت به خصوص كه در جاي ديگه اي ميگفت من به همراه پدرم به كنار رودخونه ميرفتم كه مواظب لباسهاش باشم اما بيشتر دوست داشتم پدرم رو در أب نگاه كنم.در ضمن عزت الله انتظامي كه نقش پدر شخصيت اصلي رو داشت يك شعري ميخوند كه البته دقيقا يادم نيست اما شايد چيزي شبيه همين:
دلم ميخواهد ترياك تركش كنم
صبحا برم رودخونه ورزش كنم
عصرها برم چهار باغ و گردش كنم
از راه نارنجستون بيام برم لهستون
نميدونم اما وقتي اينو ميخوند منو ياد اون شعر توي بوف كور ميانداخت
بيا بريم مي خوريم
شراب ملك ري خوريم
حالا نخوريم كي خوريم
مثل شخصيت بوف كور كه از شنيدن اين اوازي گاهي خوشحال ميشد مثل اينكه خواننده اين اواز هم در اين فيلم با خواندن اين اواز حس خوبي بهش دست ميداد ببخشيد ديگه بيشتر از اين اصلا حوصله ندارم كه راجع به اين فيلم بنويسم بنابراين همين جا تمومش كنم بهتر اميدوارم كه بعدا بتونم بيشتر بنويسم كه خوب البته اگر ننويسم هم زياد
مهم نيست به جايي هم بر نمي خوره.
اين هم يك جمله كه البته هيچ ربطي به متن بالا نداره البته اصلا مهم نيست كه ربط داشته باشه يا نه
انكه حقيقت را نميداند يك ابله است اما انكه ميداند و پنهان ميكند بي گمان يك جنايتكار.برتولت برشت