ترس
ترس از ديدن ماشين پليس در خيابان
ترس از به خواب رفتن در شب
ترس از بيخواب شدن
ترس از گذشته که برخيزد
ترس از اکنون که بگريزد
ترس از تلفن که زنگ ميزند در گوش مردگان شب
ترس از صاعقه
ترس از زنِ رختشويي که بر چانهاش خالي دارد!
ترس از سگاني که ميگويند گازت نميگيرند
ترس از اضطراب!
ترس از تعيين هويتِ بيجان يک دوست
ترس از ته کشيدنِ پول
ترس از زيادي داشتن، گرچه حرفت را باور نخواهند کرد
ترس از شرححالهاي روانشناختي
ترس از دير کردن و ترس از زود رسيدن
ترس از دستخطّ بچههام روي پاکتنامهها
ترس از آنکه زودتر از من بميرند و احساس گناه کنم
ترس از آنکه بايد با مادرم وقتي پير شد زندگي کنم، و خودم
ترس از قاتي کردن
ترس از آنکه امروز در نغمهاي ناشاد پايان يابد
ترس از آنکه بيدار شوم و رفته باشي
ترس از بيعشقي و ترس از کم عشقي
ترس از آنکه روزي بفهمم آنچه دوست ميدارم براي آنان که دوست
ميدارم مرگآور است
ترس از مرگ
ترس از زياده زيستن
ترس از مرگ
حرفم تمام شد.


2 Comments:
سلام آبجی یعنی خودتی آیدی ؟
کلی تو گوگل و اینا سرچ کردم تا این وبلاگ رو پیدا کردم راستش آدرس وبت رو گم کرده بودم خلاصه خوشحال میشم بهم سر بزنی.......
اگه این کامنت رو اشتباهی میگزارم شرمنده ببخشید......
By
امیر حسین, at August 1, 2009 at 2:32 PM
ترس را می شناسم.ترس سفید،معصومانه سفید.
By
مثل آب برای شکلات, at October 28, 2009 at 11:21 AM
Post a Comment
<< Home