اخترك ب 612

|

Wednesday, August 30, 2006

هیچی بدون شرح

مگه مهمه که من کیم ؟
یا مهمه که ما کی هستیم ؟
اصلا به کسی چه
مهم اینه که هستیم و داریدم درد و رنج زندگی و مشترکان به دوش می کشیم
تازگیها فهمیدم و حس کردم که زندگی چیز درد آوریه وحشتناکه اونقدر ترسناک که ممکنه آدم از ترس سکته کنه و رشد کردن و بزرگ شدن از آدم انرژی زیادی می گیره و آدم و به خاطر همین پیر میکنه و به مسلخ می بره
توی این دنیا کسی دعوتمون نکرده خودمون اومدیم و کسی به اجبار نگه نداشته ما رو هر وقت هم بخواهیم می تونیم بریم اما برای اجرای مراسم اعدام اون هم توی معدن قدیمی و خرابه تو گوشه شهر و باید با پای خودمون بریم نه با کمک کس دیگه ای

|

Tuesday, August 15, 2006

هویت ، ریشه

چند وقت پیش یکی از دوستام بی مقدمه زنگ زد و از من پرسید میدونی هویت یعنی چی ؟ منم یکم پرت و پلا براش بافتم .دوستم در حال نوشتن یک مقاله سفارشی راجع به هویت اعراب در هنگام ظهور پیامبر بود.
این قضیه هویت خیلی وقته فکرم و مشغول کرده
دیروز پیش دکتر بودم و داشتم براش درد و دل می کردم که بهش گفتم دکتر نسل قبل از ما یعنی شما باز به بعضی چیزها چه خوب یا بد معتقد بود و فریاد زنده باد لنیین و زنده باد مصدق و زنده باد خمینی ازش به گوش می رسید اما ما چی ؟ نسل من حال اینکه داد بزنه بگه زنده باد هیچکس رو هم نداره اصلا مساله با ارزشی براش وجود نداره.
همین قضیه باعث بی ریشگیمون شده
به قول اون گل سفید سه برگی تو شازده کوچولو: آدمها یه چند تایی ازشون هست منتها چون بی ریشه ان باد هی اینطرف و اونطرف می برشون

|

Monday, August 14, 2006

آدمک ها و نقابها

دیشب یکی از دوستام تلفن زد که بیا با چند نفر دیگه با ماشین بریم تو شهر چرخی بزنیم
من هم گفتم باشه
خلاصه ازدم خونه راه افتادیم و تو اتوبان بابایی و صدر و تا رسیدیم به پارک وی و پیچیدیم تو ولی عصر و رو به پایین حرکت کردیم
یکدفعه بی خود و بی جهت از دهنم در رفت و گفتم شهر پر شده از آدمک دوستم که کنار من پشت فرمون نشسته بود گفت پر از نقاب همون موقع یک موسو می خواست دو.ر بزنه روی خط ممتد که دوست من با اینکه سرعت زیادی داشت براش ترمز کرد و خیلی محترمانه بفرمایید گفت،من هم بهش گفتم محمد چون ماشین طرف موسو بود وبه نظر تو آدم حسابی اومد براش ترمز کردی ؟ دوستم با خنده گفت آره
یکم جلوتر یک پیکان می خواست روی خط ممتد دور بزنه که دوستم با اینکه ایندفعه سرعتشم کم بود اما بهش راه نداد و با خنده ازش پرسیدم محمد شهر پر شده از آدمک نقابدار
دوستم هم خندید
پیش خودم گفتم واقعان شهر پر شده از آدمک نقابدار نا بالغ
به قول لاکان آدمهای نابالغی که به تعبیریی هیچ وقت بالغ نمیشند و این پرده محافظ خیالی از نابالغی که دورشون کشیده شده رو پاره نمی کنند