سخته وقتی هر حرفی بزنی یکی مسخره کنه و یکی دیگه متلک بندازه و یکی دیگه نداشته هات و به روت بیاره
پس بهتره سکوت کنی و در خودت فرو بری
Tuesday, August 14, 2012
Thursday, March 19, 2009
ترس
ترس از ديدن ماشين پليس در خيابان
ترس از به خواب رفتن در شب
ترس از بيخواب شدن
ترس از گذشته که برخيزد
ترس از اکنون که بگريزد
ترس از تلفن که زنگ ميزند در گوش مردگان شب
ترس از صاعقه
ترس از زنِ رختشويي که بر چانهاش خالي دارد!
ترس از سگاني که ميگويند گازت نميگيرند
ترس از اضطراب!
ترس از تعيين هويتِ بيجان يک دوست
ترس از ته کشيدنِ پول
ترس از زيادي داشتن، گرچه حرفت را باور نخواهند کرد
ترس از شرححالهاي روانشناختي
ترس از دير کردن و ترس از زود رسيدن
ترس از دستخطّ بچههام روي پاکتنامهها
ترس از آنکه زودتر از من بميرند و احساس گناه کنم
ترس از آنکه بايد با مادرم وقتي پير شد زندگي کنم، و خودم
ترس از قاتي کردن
ترس از آنکه امروز در نغمهاي ناشاد پايان يابد
ترس از آنکه بيدار شوم و رفته باشي
ترس از بيعشقي و ترس از کم عشقي
ترس از آنکه روزي بفهمم آنچه دوست ميدارم براي آنان که دوست
ميدارم مرگآور است
ترس از مرگ
ترس از زياده زيستن
ترس از مرگ
حرفم تمام شد.
Monday, January 19, 2009
سایه ات
آنقدر خوابت را دیده ام
آنقدر با تو راه رفته ام
حرف زده ام
با روحت خوابیده ام
که شاید دیگر
چیزی برایم نمانده
جز اینکه
روحی باشم در میان روح ها
و صد بار سایه تر از سایه ای
که می چرخد و خواهد چرخید
سرمست
در صفحه ی خورشید هستی تو...
" روبر دسنوس"
Sunday, January 18, 2009
|Wednesday, January 07, 2009
دوستم
دوستم
نوشتن روی کاغذ سفید چقدر سخت است بخصوص وقتی که قرار است راجع به یک دوست بنویسم . کلمات و جمله ها به سرعت از جلوی چشمم فرار می کنند و شاید از درون ذهنم بخار می شوند
نیت نوشتن از آدمی است که در این 2 سال گذشته باهاش آشنا شدم و تاثیر زیادی در زندگی ام داشته از اسم و شهرت و تحصیلات و شغلش قرار نیست چیزی بگویم که فکر می کنم همیشه رسم آدمها با ارزش تر و مهمتر از اسمشان است
فکر می کنم نوشتن از یک آدم مثل نوشتن از تجربیات و روحیات و آرزو های یک نسل یا یک تیپ در جامعه ما است
این دوستم مثل تمامی آدمها ، انسان شریف و خوب و امانتدار و ... است اما متاسفانه باز هم مثل اکثر هم نسلهای ما دچار خود سانسوری شده است و فراموش کرده است که برای این به انسان ، انسان می گویند زیرا جمع اضداد و است و سرکوب میلی و خواسته ای در او به هر بهانه ای سرکوب جنبه ای از انسانیت اوست
هر وقت به این دوستم فکر می کنم یاد تابلو جیغ اثر ادوارد مونک می افتم . اثری که شاید بیان کننده حالات و روحیات انسان در زمان ما هم باشد
شاید به خاطر ساده بودن خطوط ترسیم کننده این اثر که من را یاد سادگی خطوط سازنده این دوستم می اندازد و که در عین ساده بودن حامل احساسات تند و عجیبی مانند ترس و اضطراب و فریاد
ترس از چه چیزی؟
دلیل اضطراب چیست؟
فریاد بر سر چه کسی؟
فضا مملو از احساسات تند و عجیبی است برای نشان دادن اضطراب و رنج روحی و مملو از تنش و پریشانی .شاید از احساسات و حالات به منظور نشان دادن اعتراض به شرایط حاضر است و نشان دهنده انسان دردمندی است که بعد از مبارزه طولانی و خسته کننده و قبول این واقعبت تلخ که توان تغییر شرایط را ندارد و از روی ناچاری او را به فریاد وا داشته است
احساس می کنم ترس نهفته در این اثر و یا در روحیات این دوستم ، نوعی ترس و وحشت از نادیده شدن و تنهایی است ، نادیده شدن توسط آن دو آدمی که در سمت چپ تابلو بی تفاوت به فریاد این شخص و بی تفاوت به تنهایی و وحشت این شخص به کار خود مشغولند
Friday, October 03, 2008
وقتی بابام مرد
تا قبلش خیلی راجع به مرگ فکر کرده بودم اما هیچ وقت نتیجه نگرفته بودم و نمی دونستم آخرش چی می شه باید بترسم از مردن یا نه؟
باید از بعد از مردن بترسم یا نه؟
خلاصه بعد از رفتن پدرم وقتی اون لحظه های آخر داشتن سنگ رو می گذاشتن تا بعدش خاک ریختن و شروع کنن با خودم فکر کردم انگار مردن مثل خواب عمیق و راحت بعد از یک خستگی طولانیه و بعد هر چی با خودم بیشتر فکر کردم دیدیم انگار این بهترین تعریفی بود که می تونستم برای خودم بیارم و خودم و از فکر و خیال مرگ راحت کنم و چقدر با این حرف و فکر کردن بهش آروم می شم .
دیروز باز هم با یکی از دوستام حرف مرگ پیش اومد بهش گفتم از مرگ نترس خوشحال باش که با هر نفسی که می کشیم یک قدم بهش نزدیکتر می شیم ، یک قدم به آون آرامشی که یک عمر دنبالش می گشتیم نزدیکتر می شیم ، یک قدم به آزادی از این دنیا نزدیکتر می شیم
به قول مسعود کیمیایی
ما کاری به حکم نداریم
حکم رو کاغذ مال محکمست ، اصلیت حکم مال خداست که ما و منش ریخته و گلریزون می کنیم برای کسی که آزاد میشه از این چهار دیواری که همه دنیا چهار دیواریه
Sunday, November 19, 2006
گلابر
پاییز سال پیش بود ، برای بک ماموریت کاری مجبور بودم به روستایی در حدود 100 کیلومتری جنوب زنجان بروم . برای همین با 3 نفر از همکارهایم و به اتفاق راننده شرکت ساعت 7 صبح روز 28/7/1384 از روبروی شرکت به راه افتادیم.
نزدیک شبهای قدر بود و شهر متفاوت از روزهای معمولیش بود. اسم روستایی که محل ماموریتمان بود گلابر بود روستایی بسیار زیبا در جایی که کم کم کوههای زاگرس قد می کشیدند و شاید در ابتدای کوههای کردستان. در حقیقت محل ماموریتمان سدی به همین نام در نزدیکی روستا بود. چون صبح زود بود همگی در طول راه به خواب رفتیم البته به غیر از راننده .میانه های راه بودیم من هم بین خواب و بیداری بودم و اصلا متوجه نبودم که از رادیوی ماشین چه آهنگی پخش می شود ، کم کم صدای آهنگش آرام و مستم می کرد و بدون اینکه متوجه بشم چی هست یا چه ترانه ای دارد یا اصلا به چه زبانی هست بعد از طی مسافتی تازه متوجه شدم راننده مشغول گوش کردن رادیو قران است و ان صدایی که گوش من را پر کرده بود و من داشتم از شنیدنش لذت می بردم صدای قرآن خواندن یک قاری عرب بود . برای من که اصلا به این چیزها اعتقاد نداشتم خیلی عجیب بود .حتی الان هم که بعد از یکسال که مشغول نوشتن خاطرات آن روز هستم کمی عجیب می اید که چرا شنیدن صدای قرآن در حالت خواب و بیداری آنقدر برایم لذت بخش بوده بدون اینکه حتی متوجه بشوم صدای که میشنوم صدای قرآن است.
بعد از انجام دادن کارهایمان در ساختمان سد و خوردن نهار حدود ساعت 4 عصر به طرف تهران حرکت کردیم . آفتاب در حال غروب کردن بود و منظرهای اطراف را خیلی خیلی زیبا کرده بود .تقریبا حدود 10 کیلومتر اول راه چون همگی سر حال بودیم و مشغول گپ زدن با راننده مان. راننده پیرمردی بود با موهای سفید و اتفاقا خیلی هم خوش صحبت به گفته خودش بعد از 30 سال رانندگی ترانزیت تو جاده ای اروپا حالا داشت با یک سمند دوران بازنشستگیش را می گذراند . از لابلای حرفهایش نکته ای جالبی و میشد برداشت کرد مثل وقتی که با یکی از دوستان در باره عاشق شدن حرف می زد یک بیت شعر خواند
(گمان کردی که من لیلی پرستم که من لیلای لیلی می پرستم)
یا وقتی که پر حرفی می کردیم و ازش به خاطر پر حرفیمون عذر خواهی می کردیم در جوابم گفت اشکالی نداره عمر سفر کوتاه بگذار یکم بیشتر با هم حرف بزنیم .
خلاصه بعد از مدتی همه توی ماشین به خواب رفتن و فقظ من و راننده بیدار بودیم و داشتیم رادیو قرآن گوش می کردیم و همان موقع باران شدیدی گرفت و بلافاصله بعد هوا آفتابی شد. آفتاب رنگپریده اما طلایی نزدیک غروب همراه شده بود با یک رنگین کمان خیلی قشنگ در آسمان و همه اینها به همراه آوای قرآن که گوش من و پر کرده بود و به خاطر اهنگش مستم می کرد با اینکه حتی معنی آیه هایی که خوانده می شد و نمی فهمیدم .نمی دانم توی مدت کوتاهی که در ساختمان سد مشغول انجام کارهایم بودم هم به اتفاق صبح خیلی فکر می کردم اما نتیجه ای نمی گرفتم سوالهای زیادی بود که برایم بی جواب مانده بودند مثلا اینکه چرا من که حتی سر سوزن اعتقادی به قرآن نداشتم باید از شنیدن آهنگش سرخوش و گرم و مست بشوم و حتی موقع بازگشت هم همینطور البته هنوز هم بعد از یکسال جواب آن سوالها را ندارم و متاسفانه آن حالت فقط همان یک بار برایم افتاد. نزدیک های تهران وقتی که هوا کاملا تاریک شده بود یکی از دوستان خیلی نزدیکم SMS زد و گفت داداشی تولد مبارک نمی دانستم چه جوابی بدم
ان آخرین باری بود که من به گلابر رفتم و توی این یکسال همیشه آرزو کردم تا یکبار دیگر بتوانم به آنجا بروم.




